تو را به جای همه کسانی که نشناختهام ، دوست میدارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود ، دوست میدارم
تو را برای دوست داشتن ، دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشتهام ، دوست میدارم
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچگاه نشکفت ، دوست میدارم
تو را به خاطر خاطره ها ، دوست میدارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال ، دوست میدارم
تو را برای دوست داشتن ، دوست میدارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونهی زرین آفتابگردان
برای بنفشی بنفشهها ، دوست میدارم
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام ، دوست میدارم
تو را برای لبخند تلخ لحظهها
پرواز شیرین خاطرهها ، دوست میدارم
تورا به اندازهی همهی کسانی که نخواهم دید ، دوست میدارم
اندازه قطرات باران ، اندازهی ستارههای آسمان ، دوست میدارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت ، دوست میدارم
تو را برای دوست داشتن ، دوست میدارم
تو را به جای همهی کسانی که نمیشناختهام ، دوست میدارم
تو را به جای همهی روزگارانی که نمیزیستهام ، دوست میدارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست میدارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم ، دوست میدارم
نفس كه مي كشم ، با من نفس مي كشد
قدم كه بر مي دارم ، قدم بر مي دارد
بيدار مي ماند تا خوابهايم را تماشا كند
او فرشته ي من است....همان موكل مهربان
اشك هايم را قطره قطره مي نويسد
دعاهايم را يادداشت مي كند
آرزوهايم را اندازه مي گيرد
و هر شب مساحت قلبم را حساب مي كند
و وقتي كه مي بيند دلتنگم
پا در مياني مي كند و كمي نور از خدا مي گيرد
و در دلم مي ريزد تا دلم كوچك و مچاله نماند
به فرشته ام مي گويم از اينجا تا آرزوهاي من چقدر راه است؟
من كي به روياهايم مي رسم؟
مي گويم : من از قضا و از قدر واهمه دارم.
من از تقدير مي ترسم . از سرنوشتي كه خدا برايم نوشته است.
من از صفحه هاي فردا بي خبرم.
كاش قلم دست خودم بود...كاش خودم مي نوشتم...
فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد
و مي گويد:
بنويس...دعاهايت را بنويس...روياهايت را ، خيالت را و آرزويت را ،
فكرت را و ذكرت را...
هر چه كه مي خواهي...
بنويس كه دعايت همان سرنوشت توست .
تقديرت همان است كه پيش تر خود نوشته اي...
شب است و از هزار شب بهتر است.
فرشته ها پايين آمده اندو تا پگاه درود است و سلام...
قلم دست من است و مي نويسم
مي دانم كه تا پيش از طلوع آفتاب
تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت...
آن مرد عاشق بود. آن بازي عشق و آن حريف خدا. دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست. دل را سبز مي خواست و انسان را سبز، زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز... اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ، و بازي به غايتش رسيده بود، به غايتي سرخ. و از اين رو بود كه آن مرد، سرخ را برگزيد، كه عشق سرخ است و آتش سرخ و عصيان سرخ .و از ميان تمامي سرخان، خون را برگزيد. نه اين خون رام آرام سر به زير فروتن را ، آن خون عاصي عاشق را. آن خون كه فواره است و فرياد.او خون خويش را برگزيد كه بازي سخت سرخ و سخت خونين بود.
آن مرد حسين بود و آن بازي كربلا و آن يار، خدا...
فرشتگی کردم سالها
فرشته بودم روزها
ولی یک روز بالم شکست از بس پر زدم برای حوصله ی پرواز
به دنبال کپه ی نوری بودم که درمان بداند...
از بس که تابیده از ازل تا حالا
به دنبال چشمه ای بودم که تشنه تشنه سیراب شدن بداند...
از بس که نوشیده از ازل تا حالا
به دنبال دستی بودم که انگشت اشاره اشاره بداند...
از بس که نشانه می داند از ازل تا حالا
به دنبال برادری بودم که برادری بداند...عباس،عباس...
از بس که وفاداری کرده از ازل تا حالا
فرشتگی کردم سالها
فرشته بودم روزها
ولی یک روز بالم شکست از بس پر زدم برای حوصله ی پرواز
تا پرم به پرت گرفت
ای چراغ کشتی نجات....ای درمان پر پر شدنهایم در خستگی پرواز
یا حسین ......برادر عباس
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
در این زمانه ی بی های وهوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را
برای این همه ناباور خیال پرست
به شب نشینی خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرز علف های باغ کال پرست
رسیدن به کمالی که جز انا الحق نیست
کمال دار برای من کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست
به چشم تنگی نا مردم زوال پرست

از طرف اونیکه تنهاست
تنها اومده
تنها میره
تنهاش میذارن
تنها نمی ذاره
میگن که تنها یه آرزو داره
اونم اینه که تو تنهاش نذاری
عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟
عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت.
جز خدا که همیشه با او بود.
حلالم کن دم رفتن ، کمی بعد از پشیمونی
تو آوار نگاهی که ، تو هم با ما نمی مونی
مسیر موندن و رفتن ، یکی بود و جدا شد باز
تو پایان منو دیدی ، جدایی سخته از آغاز
حلالم کن غریبونه ، خیالم با تو می مونه
حلالم کن غریبی که ، برات دل کندن آسونه
دیگه سخته واسم موندن ، تو آغوشی بر این تقدیر
با لب های عطش سوزت ، تو تابیدی بر این تقدیر
حلالم کن به زخم هایی ، که لب وا کرده می خنده
حلالم کن به عشقی که ، به چشم های تو پابنده
حلالم کن به خونی که ، غروب از خاک می جوشه
حلالم کن به نوزادی ، که شیر از تیر می نوشه
حلالم کن ... حلالم کن ... حلالم کن ...
فرزاد حسنی
این ترانه شاید حرف دل خیلی هامون باشه...
امشب،شب شام غریبونه،شب عاشوراست،حال عجیبی دارم...
ده روز محرمو گریه نکرده بودم اما امشب اشک تو چشمام بند نمی شه،
نمی دونم،بعد برنامه ی سندس ظرف دلم شکست...
این ترانه رو هم داغ داغ از اون برنامه نوشتم و کلی پاش گریه کردم
تقدیمش می کنم به صاحب این شب...
یا زینب ... عرض تسلیت و تعزیت...