تبليغاتX
**بوی بارون**

 

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 10:53 توسط :: شیوا و سمانه ::

 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
 فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

 این در همیشه در صدف روزگار نیست
 می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
 دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
 ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
 هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
 می جوش می زند به دل خم بیا ببین
 یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
 گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
 بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
 جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
 حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1387/03/14ساعت 16:33 توسط :: شیوا و سمانه ::

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند 
 به دشت ملال ما پرنده پر نمی زند 
 یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
 کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
 یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
 دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
 که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
 نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
 اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/08ساعت 11:6 توسط :: شیوا و سمانه ::

 

 

 

در این زمانه ی بی های وهوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

 

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

 

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

 

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند

به پای هرز علف های باغ کال پرست

 

رسیدن به کمالی که جز انا الحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

 

هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست

به چشم تنگی نا مردم زوال پرست

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/26ساعت 15:20 توسط :: شیوا و سمانه ::

 

 

 

 

 

از طرف اونیکه تنهاست

 

تنها اومده

 

تنها میره

 

تنهاش میذارن

 

تنها نمی ذاره

 

میگن که تنها یه آرزو داره

 

اونم اینه که تو تنهاش نذاری

 

 

 

 عاشقي می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.

و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت.

 

جز خدا که همیشه با او بود.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/11ساعت 19:12 توسط :: شیوا و سمانه ::

 

 

حلالم کن دم رفتن ، کمی بعد از پشیمونی

 

تو آوار نگاهی که ،  تو هم با ما نمی مونی

 

 

مسیر موندن و رفتن ، یکی بود و جدا شد باز

 

تو پایان منو دیدی ، جدایی سخته از آغاز

 

 

حلالم کن غریبونه ، خیالم با تو می مونه

 

حلالم کن غریبی که ، برات دل کندن آسونه

 

 

دیگه سخته واسم موندن ، تو آغوشی بر این تقدیر

 

با لب های عطش سوزت ، تو تابیدی بر این تقدیر

 

 

حلالم کن به زخم هایی ، که لب وا کرده می خنده

 

حلالم کن به عشقی که ، به چشم های تو پابنده

 

 

حلالم کن به خونی که ، غروب از خاک می جوشه

 

حلالم کن به نوزادی ، که شیر از تیر می نوشه

 

 

 

حلالم کن ... حلالم کن ... حلالم کن ...

 

 

 

فرزاد حسنی

 

 

این ترانه شاید حرف دل خیلی هامون باشه...

 

امشب،شب شام غریبونه،شب عاشوراست،حال عجیبی دارم...

 

ده روز محرمو گریه نکرده بودم اما امشب اشک تو چشمام بند نمی شه،

 

نمی دونم،بعد برنامه ی سندس ظرف دلم شکست...

 

این ترانه رو هم داغ داغ از اون برنامه نوشتم و کلی پاش گریه کردم

 

تقدیمش می کنم به صاحب این شب...

 

یا زینب ... عرض تسلیت و تعزیت...

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1386/10/29ساعت 11:55 توسط :: شیوا و سمانه ::

 

 

پسرم تیر می بارد ، آسمان ابری نیست

 

پسرم ابر نمی آید،عمو نمی آید،برادر نمی آید

 

خواهر گریه می کند، می ماند...

 

پسرم چرا نمی گویی تشنه ام؟

 

پسرم چرا دلتنگی نمی کنی برای همه ی تشنگی ها؟

 

پسرم تیر می بارد،آسمان ابری نیست

 

دلم روشن است و تو در آغوش

 

نگاه می نوشی و چشم تر می کنی...

 

پسرم گریه کردن همان باریدن است

 

در آسمانی که ابری نیست

 

پسرم دیدی حتی اگر تیر ببارد

 

دنیا هنوز به رنگ چشمان توست!

 

اگر دستهای من سرخ است

 

چشمان تو رنگ پرواز است...

 

تیر می بارد و آسمان دلش گرفته...

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت 10:38 توسط :: شیوا و سمانه ::

 

 

یه روز دوتا فرشته بهم میرسن و یکیشون به اون یکی میگه :

اگه بدونی خدا به من چه ماموریتی داده سخت تعجب میکنی .

اون فرشتته دیگه هم میگه :

تو هم اگه بدونی خدا به من چه ماموریتی داده دوبله تعجب میکنی .

خلاصه این دوتا فرشته با هم به توافق میرسن که ماموریتاشونو بهم بگن .

فرشته اول میگه : یه ماهی تو دریا داره شنا میکنه و یه ماهیگیری هم مشغول ماهی گرفتنه ، من از طرف خدا مامورم که این ماهی رو بیارم و تو تور این ماهیگیر بندازم و این ماهیگیر ، این ماهی رو به شهر ببره ، تو اون شهر یه حاکم ظالمی حکومت میکنه که چند روزی هست که مریضه و در بستر بیماری قرار داره و خدا شفای اون حاکم ظالم و تو این ماهی قرار داده و میخواد این ماهی به وسیله چندتا واسته به اون حاکم ظالم برسه و شفا پیدا کنه.

خلاصه فرشته اولی ماموریتشو تعریف میکنه و نوبت به فرشته دومی میرسه .

 

فرشته دوم میگه : یه عابد ، زاهدی تو بیابون زندگی میکنه و همیشه در حال عبادت و ذکر و دعاست و ما عرشیان همیشه به صدای زیبای اون عادت داریم ، اما این عابد چند روزی است که گرسنه است . امروز این عابد در بیابان یه گیاه شیرین پیدا کرده و میخواد اونو با آب بجشونه و بخوره تا این باعث بشه که  کمی از ضعف گرسنگی رها بشه . من از طرف خدا مامورم تا سنگ زیر ظرف اونو شل کنم که ظرف اون برگرده و اون نتونه اونو بخوره.......

خلاصه هر دوتا  فرشته ماموریتهای خودشونو انجام میدن و میان پیش خدا و به خدا میگن : خدایا حکمت این دوتا ماموریتو واسه ما روشن کن...

خدا میفرماید : اون حاکم ظالم یه روز در شهر داشت سوارکاری میکرد ، اونجا بچه ها داشتن نگاهش میکردن که بین اون بچه ها یه بچه یتیم هم بود حاکم که داشت از اونجا رد میشد یه دست نوازشی به سر اون کشید و اون بچه تا مدتها در بین دوستاش به خاطر اون نوازش احساس شادی و خوشحالی میکرد و امروز که بیمار شده بود و وقت مرگش بود ما گفتیم به برکت اون کارش اونو شفا بدیم تا یه فرصت دیگه داشته باشه که تغییر کنه ....

فرشته ها با تعجب گفتن : پس خدایا اون عابد و زاهد چی ، اون که دوست خودت بود ، چرا نگذاشتی به آب شیرین بخوره ...............

خداوند فرمود : اون عابد مرد ، اون همون شب وقت مرگش بود اما خودش خبر نداشت .. اون هر شب در حال عبادت و رازو نیاز بود و امشب که خیلی هم گرسنه بود اگر اون آب رو میخورد به خواب میرفت و در حالت خواب پیش ما می آمد ، ما گفتیم امشب کمکش کنیم و نگذاریم اون آب را بخوره تا در همان حالت رازو نیاز به درگاه ما بیاد ..............

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت 16:17 توسط :: شیوا و سمانه ::

از دوا بی یِرد مزریچ پرسیدند که بهترین الگو برای پیروی چیست ؟ افراد پرهیزگاری که زندگی شان را وقف خدا می کنند و نمی پرسند چرا ؟ یا افراد بی فرهنگی که می کوشند اراده باریتعالی را بفهمند ؟

داو بی یر گفت : بهتر از همه الگوی کودکان است .

گفتند : کودک که هیچ چیز نمی داند . هنوز نمی داند واقعیت چیست .

او پاسخ داد : سخت در اشتباهید . کودک چهار خصوصیت دارد که هرگز نباید فراموش کنیم :

 ۱- همیشه بی دلیل شاد است ۲- همیشه سرش به کاری مشغول است ۳- وقتی چیزی را می خواهد تا آن را نگیرد از عزم و اصرارش کم نمی شود ۴- سرانجام می تواند خیلی راحت گریه کند .




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت 15:56 توسط :: شیوا و سمانه ::

 

خدایا ...

 

چقدر می شود همدیگر را دوست داشت؟

 

چقدر می شود از زمین بر آسمان پل زد؟

 

چگونه می شود چشمهای چهان را تا ابد

 

 با عشق خیره خیره نگه داشت؟

 

خدایا ...

 

علی بر دست های محمد تا آسمان رفت

 

خدایا ...

 

فاطمه از جان دل محمد تا کجا رفت؟

 

خدایا ...

 

چشمه ی کوثر بر چشمه ی غدیر سلام کرد

 

خدایا ...

 

غدیر تا زلال کوثر شکوفه داد

 

خدایا ...

 

عشق نام خود را مهر علی و زهرا گذاشت

 

عزیز دل آفرین ...

 

چگونه می شود همدیگر را تا آخر دنیا دوست داشت؟

 

خدایا ...

 

مهر علی و زهرا عشق به همه ی پیوند هاست ...

 

 

 

با آرزوی آسمونی شدن همه ی عشق های زمینی

 

1 ام ذیحجه سالروز پیوند علی (ع) وزهرا (س) مبارک ...

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/21ساعت 12:1 توسط :: شیوا و سمانه ::